برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


.

درباره نویسنده
مهدی نیکبخت(بی تو)
کارشناس ارشد فلسفه متولد20آبان 58 صاحب مجموعه شعر (ولایت فیلسوف)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مهدی نیکبخت(بی تو)
صفحات اختصاصی
  • چند تا دوبیت
  • شعر امروز ایران
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/٢/۱۳
  • ۱۳٩۱/۱/٢٠
  • ۱۳٩۱/۱/۱٢
  • ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
  • زنم سیاسی بود
  • عقل و عشق
  • وقتی
  • معنای بی تو بودن من
  • ۱۳٩٠/۸/٧
  • دعوت
  • دلشکسته
  • بهای اعتقاد
  • دوبیتی آدم فروش
  • شعرهای شروع سال 90
  • ۱۳۸٩/۱٢/٧
  • ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
  • شهود بوسه
  • نسبیت بی تو
  • امکان خرید اینترنتی کتاب "ولایت فیلسوف"
  • امتحان
  • فلسفه دیوانه ها
  • خواب خوش
  • شعر اصفهان
  • رباعی
  • غزل چنانکه عشق
  • شعر وقهوه
  • دو بیت و رباعی
  • ۱۳۸٩/۳/۱٠
  • دوبیت دوبیتی رباعی
  • رباعی
کلمات کلیدی مطالب
  • رباعی (۱٤)
  • دو بیت (۱٤)
  • غزل (۱۱)
  • طرح (۱٠)
  • ترانه (٤)
  • دوبیتی (٢)
  • چهارپاره فلسفی (٢)
  • نیمایی (٢)
  • غزل اصفهان (۱)
  • رباعی طنز (۱)
  • سیاسی اجتماعی (۱)
  • غزل مدرن (۱)
  • معرفی کتاب (۱)
  • مطلب (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
دوستان من
  • افاضات یک هالو
  • بقالی آقای هالو
  • خرید کتاب من
  • ---
کدهای اضافی کاربر





برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


.

بی توئیات
شاعران حال ابر را دارند تا به هم می خورند !می بارند
 
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩۱/٢/۱۳

تو چه قدیسه چه یک فاحشه باشی عشقی!

تو برای من دیوانه ی ناشی عشقی!

رنگ فیروزه ی چشمان تو زیبا! دریاست

چه به پیمانه بیفتد چه به کاشی عشقی!

تو چه دوری و چه نزدیک تر از من در من

تو از این فاصله در متن و حواشی عشقی!

تو اگر ننگ ! اگر رنگ !منم بوم سپید

هر چه بر وسعت این بوم بپاشی عشقی!

زشت و زیبا و بد و خوب چه فرقی دارند

از خودت هر جه به ذهنم بتراشی عشقی!

عشق. بی عاشق و معشوق حیاتش جاریست

من چه باشم!تو چه باشی و نباشی !عشقی!

نظرات ()



 
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩۱/۱/٢٠

ترا وقتی ندارم کافری بی دین و بی کیشم

تمام عمر در فقرم تمام عمر درویشم

خرابم می کند این عشق و می سازد مرا بی تو

کجا دارم ترا وقتی حضورت نیست در پیشم؟!

نظرات ()



 
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩۱/۱/۱٢

بلدی چه جوری عاشق بشی؟ آیا تا کنون هیچ شیء را عاشقانه نگریسته¬ای؟ شاید بگویی آری، چرا که نمی¬دانی که نگریستن عاشقانه به یک شیء یعنی چه. شاید با شهوت به اشیاء نگاه کرده¬ای. این چیز دیگری است! کاملا فرق دارد، درست نقطه مقابل آن است. نخست سعی کن تفاوت را درک کنی. چهره¬ای زیبا، بدنی زیبا، تو به آن نگاه می¬کنی و احساس می¬کنی که عاشقانه به آن می¬نگری ولی چرا به آن نگاه می¬کنی؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری؟ آن عشق نیست، شهوت است. آیا می¬خواهی از آن بهره بکشی؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست. آن هنگام در واقع، تو فکر می¬کنی که چگونه از آن استفاده ببری، چگونه آن را تصاحب کنی، چگونه از آن بدن وسیله¬ای بسازی برای خوشوقتی خودت! شهوت یعنی: چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست. در واقع، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی. این دو درست نقطه مقابل هم هستند. اگر چهره¬ای زیبا ببینی و به آن احساس عشق کنی، احساس بی درنگ تو در آگاهی¬ات این خواهد بود که چگونه می¬توانی این چهره را خشنود کنی، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی. در این جا خودت اهمیتی نداری. در عشق، دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی. در شهوت تو فکر می¬کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی، در عشق فکر می¬کنی که خودت چگونه وسیله شوی. «عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم» تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می¬گویی. پس فریب نخور!!! به درون بنگر، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده¬ای. دومین تفاوتی که باید درک شود این است: اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی¬جان نگاه کنی، آن شیء به یک شخص تبدیل می¬شود. اگر به آن عاشقانه نگاه کنی، آن گاه عشق تو کلیدی می¬شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد. اگر به یک درخت عاشقانه بنگری، درخت یک شخص می¬گردد. هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی، آن چیز یک شخص می-شود و برعکس. هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی، آن شخص به یک شیء تبدیل می¬شود. برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند. چرا که هیچ کس نمی¬خواهد شیء شود. وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می¬نگری او احساس ازردگی می¬کند. در واقع تو چه می¬کنی؟ تو یک شخص را، یک شخص زنده را به وسیله¬ای بی¬جان تغییر می¬دهی. تو می¬پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می¬شود. «چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند.» وقتی با عشق به کسی نگاه کنی، او والا می¬گردد. یگانه می¬گردد. ناگهان او یک شخص می¬شود. یک شخص را نمی-توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک شیء را می¬توان جایگزین کرد. یک شیء قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد. او یکتا و یگانه است. عشق همه چیز را یگانه می¬کند. به همین سبب تو بدون عشق، هرگز احساس نمی¬کنی که شخص هستی. تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می¬توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد. در رابطه شهوانی، همه چیز شیء است و این غیر انسانی-ترین کاری است که انسان می¬تواند انجام دهد: تبدیل شخص به شیء. وقتی عاشقانه می¬نگری، خودت را فراموش کن. خودت را کاملا فراموش کن! برای امتحان به یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر. بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی. گل را احساس کن، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می¬گردد. تو به وجد می¬آیی و آن گل، یک شخص می¬گردد. به موضوع دیگری نپرداز. با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان. تنها با قلبت بمان. با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق¬تر باشد؟ و وقتی چنین باشد، تو غایب خواهی بود، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد. وقتی به خودت توجه نداری، خالی می¬گردی، فضایی درونت آفریده می¬شود. وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می¬گردد، آن گاه درونت خلاء ایجاد می¬شود. با معشوق، انسان به تمامی ناتوان می¬گردد، این را به یاد بسپار! هر گاه عاشق کسی باشی، احساس عجز کامل می¬کنی. درد عشق همین است: فرد نمی¬تواند احساس کند که چه بکند. او مایل است همه کار بکند، می¬خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد، ولی چه می¬تواند بکند؟!!! تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیق تبدیل می¬گردد. در حقیقت، اگر کسی را دوست داشته باشی، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این¬ها هم کافی نباشد! خود عشق بزرگ¬ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن!!! عشق یعنی خود را آگاهانه رها کردن و در همان مکان، جایی که نفس تو وجود داشته، دیگری را جای دادن. جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق. گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست. سارتر می¬گوید که «دیگری جهنم است» و حق با اوست. او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می-آفریند ولی همچنین او اشتباه می¬کند، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد، می¬تواند بهشت هم باشد، کافی است با عشق نگاه کنیم. هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می-سازند زیرا هر یک می¬کوشد تا دیگری را تصاحب کند. غافل از اینکه تنها تصاحب اشیاء ممکن است، نه تصاحب اشخاص! اگر عاشق باشی، حتی نگاه خیره بسیار زیباست، زیرا خیره شدن تو، او را یک شیء نمی¬سازد. آن¬گاه می¬توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی. آن¬گاه می¬توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی. تو او را به یک شیء تبدیل نمی¬کنی، بلکه نگاه تو از راه عشق، از او یک شخص می¬سازد. برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است. هرگاه شخصی را به یک شیء تبدیل کنی، عملی غیر اخلاقی مرتکب شده¬ای ولی اگر سرشار از عشق باشی، در آن لحظه سرشار از عشق، این پدیده، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می¬بخشی. هنگامی که معشوق به تصاحب در آید، عشق رفته است. آن¬گاه معشوق تنها یک شیء خواهد بود. می¬توانی از او استفاده کنی، ولی برکات هرگز برنمی¬گردند، زیرا آن برکات فقط زمانی می¬آمدند که او یک انسان بود، دیگری آفریده شده بود، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز، شخص را در تو آفریده بود. هیچ کدام شیء نبودید. هر دو ذهنیت¬هایی بودید که با هم تلاقی کرده¬بودند دو انسان که ملاقات کرده¬اند، نه یک انسان و یک شیء. اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی¬ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد، به درختان، به آسمان، به ستارگان، به هر کس، وقتی که تمام آگاهی¬ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد، در آن غیبت نفس، برکات نازل می¬شوند.                                                                                                                         همتی بی تلاش یعنی عشق                                                               جان بریزی به پاش یعنی عشق                                                           من و تو سایه زار هستی تو                                                               من نباشم تو باش یعنی عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

سکانس اول

 

بی خیال دختران پارک

محو گلهای کنار پیاده رو

شاعر

سکانس دوم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.َ

.

.

.

.

ناگهان دختری آمد 

شاعر 

بی خیال گلهاخجالت

نظرات ()



زنم سیاسی بود
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩٠/۱٢/٧

طرح

 

خیلی ها را می شناختم که مردند

خیلی ها 

مرا

می شناسند   (م. ن بی تو)

 

 

و این هم شعری قدیمی تقدیم به مه زاد عزیز 

 

زنم سیاسی بود

و دست های ظریفش به جای دستانم

همیشه ملتمس میله های زندان بود

 

کسی که عشق برایش حماقت آور شد

به قول فرخزاد

به جمع فاضله های فکور فضل نما

همیشه دلخوش بود...

 

هنوز مثل پسربچه ها به دیدارش

بهانه می گیرم

 

از اولش به خدا جای عطر شب بوها

تمام باغچه مان بوی روزنامه گرفت

 

و روز آخر، کیفش پر از عقیده ی حزب

و چشم های قشنگش به آسمان پر زد

به سوی آزادی - این دروغ تاریخی-

که هیچ وقت به روی زمین نمی آمد!

 

همیشه شب ها

در پشت پنجره

-تنها-

به انتظارش تا صبح، عشق می خواندم

ولی نیامد! تا...

 

خبر رسید: زنت پای جوخه ی تیر است!

 

به قامت یک مرد

نه گریه کرد و نه خندید؛

مست ایمان بود

زنم چه مرد برای عقیده اش جان داد!!

 

کداممان به کجا اشتباه می رفتیم؟!

 

وعشق با نفرینی همیشگی می گفت:

زنم سیاسی بود!

نظرات ()



عقل و عشق
نویسنده: مهدی نیکبخت(بی تو) - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

مهری به دلی نکاشتم

عقل آمد

پا بر دل خود گذاشتم

عقل آمد

هر بار که بی قرار یاری بودم

با عشق قرار داشتم

عقل آمد

م.ن بی تو

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »